خوب هستید ایشالا؟![]()
ام م م م..خب من امشب رفتم مسجد احیا
ساعت ۳۰/۲ شبم متحول شدم رفتم !جاتون خالی من رسیدم برقام رفته بود
همه داشتن میرفتن
که من یه دفه دوست جونمو دیدم
بعد تو اون وضعیت تاریکی ماریکی خیلی خوشحال شدم
اون موقه ید دفه برقا اومد
همه خوشال شدن هورا کشیدن مام شاد و خندان اومدیم بریم مسجد
...میدونستم می دونستم خدا نمیذاره این چند دقیقه متحول شدن من به فنا بره..خلاصه رفتیم تو یه دوست جون دیگمو دیدم به دوست جونام(!) گفتم من اومدم ۲عا بخونم...ولی...ولی...همه ی ۲عا ها رو خونده بودن
..موفعه فرآن سر گرفتن بود با فلاکتی فرآن گیر اوردیم بذاریم سرمون(بیچاره اونایی که فرآن بزرگ از خونه اورده بودن
)حالا مگه این دوست جونام میذاشتن من ۲عا اینا کنم؟هی همه چی می تعریفیدن
!وای وای از حرفای این حاج اقاهه چقدر خندیدیم![]()
![]()
..حالا نمیشد از کفن و دفن حضرت زهرا (س) حرف نمیزد تو اون هیر و ویر؟شبه احیایی...![]()
![]()
حالا اصل قضیه این جاس که ما+همه داشتیم میرفتیم..دوست جونمم راجع به یه پسر می حرفید٬میگفت چه قدر مظلوم بود و اینا(الان جا داره بعرضم ما تو فشار جمعیت فشرده میشدیم!
)من گفتم برو بابا پسر مظلوم الان پیدا نمیشه وجود نداره
...یه دفه یه پیرزن که جلومون بود برگشت از این فیافه های با صفا و صمیمی داشت..بعد یه مدت به ما نگا کرد
..گفت ایشالا پیدا میشه(حتما فک کرده بود وا۳ چنین چیزی میام مسجد
)منو دوست جونمو میگی ؟؟؟ مردیم از خنده ![]()
دیگه رفتیم کتار فقط خندیدیم دوست جونمو میگفت منو میگفتا منو میگفتا....پیدام شده
..منم فازه مزه پرونیم گل کرده بود٬
گفتم برو بابا حتما یه پسر مظلوم داره منو واسش پسندیده و اینا...۲تایی کلی خندیدیم..بعد رفتیم اون یکی دوست جونمونو پیدا کردیم درحالی که داشتیم میمردیم از خنده واسش تعریف کردیم(ببخشید معطل شدین٬رفتم سحری میل کنم
)خب داشتم میمردم...ا یعنی ببخشید میگفتم..یه دفه دوس جون اولیم پسر مظلوم جونشو دید ![]()
رفتیم اونورتر منم شروع کردم...اره دیگه حتما یه پسر مظلوم داشته منو واسش پسندیده
..وای این مادرشوهر ایده ال رویاهای منه
...و ....یه دفه دیدیم در مجاورتمون یه خانوم چادر به سر برگشت چپ جپ نگامون کرد
...دقت کردیم دیدیم همون خانومس![]()
...وای ی ی مارو میگی؟پریدیم تو مسجد..از فرط ضایعگی و شادی(!) داشتیم میمردیم دیگه...وووو..چی شد تا رفتیم اون یکی دوست جونمونو پیدا کنیم من روحیمو باز یافتم شروع کردم به چرت و پرت گفتن..وای پلوی مادر شوهرم ضایع شدم...دیگه منو وا۳ پسر مظلومش نمیگیره...وای خدااااا..تا رسیدیم به اون یکی دوست جونمون که هیچی از حرفامون نفهمید...
وا۳ مامانمم تعریفیدم با چهره ی غضبناک کلی خندید...!!
ولی یه چیز خیلی وحشتناک....قیافه ی پیرزن خیلی اشنا بود....![]()

