تبليغاتX
ماه و خورشید
ماه و خورشید
Welcome to my friendly weblog
فکرشو بکن....
الان داشتم فکر میکردم چی میشد وا۳ دانشگاه رفتن سهمیه ی پسرا از ۲خترا بیشتر نبود...میدونید چی شد؟...اون وقت تا چند سال دیگه تو دانشگاها فقط دخترا بودن....اون وقت میدونید چی میشد؟فقط دخملا تحصیل کرده بودنYah...اون وخ میدونید چی میشد؟...فقط دخملا سرکار میرفتن....

حالا جامعرو اینجوری بتصوّّرید(تصور کنید)زنا میرفتن بیرون کار می کردن مردا میموندن خونه اشپزی میکردن...

فکر کنید زنه شب از سره کار میاد داد میزنه:هــــــــــــــــــــی مردتیکــــــــــه ی.......پس این شــــــــام کـــــــــو؟

مرد:سلام خانوم..خوب هستید؟بذارید مانتوتونو درارم...بذارید پشتتونو بمالم...صبر کنیــــــد الان میزو براتون میچینم....یه میزی بچینــــــــــم....

زن:زودتــــــــــــــر

یا مثلا وقتی میرن خاستگاری:

مادر پسر:پسر من از هر انگشتش یه هنــــــــر میریزه...نمیدونید چه اشپزی میکنه...انگشتاتونم میخورید....کلاس سفــــــــره ارایی میره..یه میزایی میچینه که نگو...تازه کلاس خیــــاطیم رفته بچه داریم میکنه....همسایه هامون همه بچه هاشونو میسپرن دست پسرم...

مادر دختر:به به ،به به چه پسر با کمالاتی..به به...دختر منم لیسانس(مثلا)مکانیک داره ،یه مکانیکیم سره خیابونه فلان داره ...ماهی فلان قدرم حقوقشه..

-به به چه عروسه گلی...به این میگن زن زندگی ..جهاز پسر منم کامله ..دخمل شما خونه و ماشین دارن؟

-بله که دارن...یه خونه فلان جا داره ۳۰۰ متر با مخلفات(!|)یدونم پرادو داره..اینم بگما دختر من از پسرا قرتیه بی حیای نانجیب که میخوان خودشونو لوس کنن و فشن کننو هی با تلفن صحبت کنن با دوستاشون بیرون برن و...

-نه بابا این چه حرفیه؟پسر من پسر ترنجه..از افتاب و مهتاب میرنجه..حالا میشه عروس و داماد دوکلمه باهم صحبت کنن؟

-اره..

دختر و پسر در حیاط:

دختر:ببین شوهر من باید با حیا باشه..به بهونه ی رخت پهن کردن و گل اب دادن و....نره رو بالکن خودشو به همه نشون بده..

پسر:چشم

-شوهر من تباید تو مهمونیا تو خیابون و .. بلن بلند بخنده ،جلف بازی دراره...

-چشم

-مبارکه

چند سال بعد خونه ی همین زن شوهر:

پسر:مامان من میخوام برم دانشگاه

مادر:تو غلط میکنی ...حالا دیگه وا۳ من چش سفیدی میکنی گیس بریده؟فکر میکنی ما بی ابروییم که بذاریم پسرمون بره دانشگاه؟؟همین بابانو ببین..چه مرده نجیب و خونه داریه...جای این غلطا یکم از بابات چیز یاد بگیر..

پدر:خانوم شما خودتو ناراحت نکن...حالا این یه غلطی کرد..به فکره سلامتیت باش...

خواهر:بی غیرتم اگه بذارم بری درس بخونی...دانشگاه که جای پسر نیست که...من پس فردا چه جوری سرمو جلوی دخترای محل بلند کنم؟بابا تقصیر شما بود که پا در میونی کردی که گذاشتی دیپلم بگیره..

پدر:من که نمیدونستم اینجوری میشه...

خواهر:این از فردا حق نداره پاشو از در خونه بیرون بذاره

پسر:پس کلاس نقاشیم چی؟

دختر:گ..ه میخوری بشین خونه آشپزی یاد بگیرTornado

در این هنگام پسر با گریه به اتاقش پناه میبرد  !!!

.

.

.

حالا از توهم بیاید بیرون...خیلی دیگه حال کردید...ولی اگه سهمیه ها رو بردارن همینجوری میشه دیگه....

پ.ن۱:چه قدر زود اپ کردم

پ.ن ۲:پریروز تو مدر۳ تو فرم مشاوره یکی از ارزوهامو برابری حقوق زن و مرد تو جامعه و حتی برتری زن نسبت به مردو(که واقعا هستش)نوشتم...ولی دلم میخواست بنویسم حکومت زنان بر مردان

پ.۳:دیگه هیچ حرفی ندارم..

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و هفتم مهر 1387ÓÇÚÊ 10:45 ÊæÓØ |
به روز خوب...من و مامان و امرسان....
سیلام بروبچز

خوفید؟

مدارسه عزیز چطورن؟

ماکه از مدرسمون راضییم

امروز داشتیم از مدرسه می اومدیم رومینا داشت راجع به آزادیو این جور چیزا میحرفید که چی میشه از شر این مقنعه راحت شیم؟

گفتم چرا نمیشه؟

گفت میشه؟

-اره خیلیان بدونشال و روسریو اینجور چیزا درمیان

-جدا؟

-اره الان خیلیان بدون شال و روسری با بلیز وشلوار(حتی تاپ)درمیان تو چرا خودتو از شر این مقنعه و مانتو راحت نمیکنی؟

-چـــــــــــــــــــی میـــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــــی؟(کشیده بخونید)

-اره خیلیا همینجوری درمیان بی روسری با تاپی استین کوتاهی چیزی یه چادرم میندازم رو سرشون خودشونو راحت میکنن

رومینـــــــــــــا:

عصرم باهم رفته بودیم بیرون عکس بگیریم واسه بسیج ..!!

من پدر عکاسرم دراوردم ۸-۹ تا عکس ازم گرفتهی این بده اون بده اخرش کلافه شد گفت لبت بد شده ؟گفتم اره گفت من با فتوشاپ درست میکنمگفتم مشکله من اصلا این نیست مشکل من ابروهامهشیطاناینا دست به ابرو نمیزنن ولی خفن رو ابروهای من کار کرد(بی ادب..بد شده بود درست کرد..ابروهای خودت شبیه ابروهای حضرت امام خمینی(ره)هستش)

داشتیم میرفتیم کتاب گاج فیزیک بخریم(هی گاج بیا پول تبلیغات منو بده)سر راه خواستم سیب زمینی بخریم رومینا بیرون وایستاد من رفتم تو فروشندهه گفت ۱۰دقیقه ی دیگه حاضر میشه،من گفتم اکشال نداره بفیش(فیش بده)من میام...

اومدم بیرون گفتم بریم رومینا گفت سیب زمینیت کو؟گفتم این فیشو مرده داد گفت هر جا ببری میتونی سیب زمینی بخری میتونم چیزای دیگم بخرم عینه بنه....

رومینا:

که من زدم زیر خنده و ...

البته موقعه ی گرفتنشم من ضایه شدم رومینا شال صورتی سرش بود پشته سره من وایستاده بود بعد من به یه دختره که مقنعه ی مشکی زده بود خیلیم قد بلند بود هی میگفتم بیا بریم بیا بریم هی برنمی گشت منم زدم پشتش برگشت تازه از فکر و خیال درومدم .....

پ.ن۱:رومینا جون هـــــــــوو ی گلم لفطن لفطن منو نکش

پ.ن۲:ببخشید طولانی شد مختون خورده شد

پ.ن۳:از مدیر مدرسمون میترسم...(ترشیدس)

پ.ن۴:خیلی نامردی...منو بگو که انقدر بهت اعتماد داشتم...با همه اره با منم اره...؟..چطور دلت اومد...؟..ما دوستات بودیم........

پ.ن۵:امروز روز باحالی بود...باحال تر از اون فیلمایی که با رومینا جونم ساختیم..(مصاحبه و شوک و..)

پ.ن:چه قدر پی نوشتام زیاد شد .. !!

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ÓÇÚÊ 21:4 ÊæÓØ |
سلام بر بر و بچ عزیز و جیگمل و دوس داشتنی...چطور مطورید؟با مدرسه ها حال میکنید؟

درکتون میکنمولی تعطیلات که خوش گذشت؟

به ما که شدیدا خوش گذشت

صبح جمعه میخوام برم نون بخرم(ساعت ۵۰/۶)میرم سراغ نگین خانوم خانوم که خواب تشریف دارن باهم بریم:

-نگین میخوام برم نون بخرم

-خوب باشه برو اشکالی ندارهNight

-عجب بچه پرروییه ها خب پاشو باهم بریم

-باشه ۲ دقیقه بخوابم بعد

-باشه

در همین حال بودیم که یه صدای وحشتناک به گوش رسید

من:این الارمه منه؟

نگین خواب الود:ماله منه خاموشش کن

-کحاست؟عصبانی

-نمیدونم

من با عصبانیت رفتم گوشیه خانومو پیدا کردم دیدم به به زبانشم پرتغالیهعصبانیولی با دانشه خودم خاموشش کردم

به هر حال به نگین خانوم گفتم که دیگه پاشه حاضر شه(من حاضر بودم)

نگین تو رخت خواب:مانتو شلوارمو بیار...نه این شلواره نه...

من:همین خوبهعصبانی

-مانتو دراه راهمو بیار اینو نمیپوشم

-کجاست؟عصبانی

-نمیدونم بگرد پیداش کن...

-عصبانی

خلاصه ما کلی کلی طول کشید تا اوامر ملکه ی سبا تموم شه(۲۰/۷)

بعدش ما باهم رفتیم نون لواش بگیریم بابام گفته بود ۱۰ تا بگیرید من دیدم ۵تا بدون نوبت گفتم خب نفری ۵ تا بگیریم صفم واینستیم٬من ۵تامو گرفتم جمع کردم یه نفر باید میگرفت تا نگین بگیره،مام همینجوری وایستا بودیم که یه مرده گفت:۵تاتو گرفتی دیگه وای نستا برو منم میخواستم حالشو بگیرم شــــــــــــــدید ولی با عصبانیت نگینو تشون دادم عصبانی،بالاخره نگینم نوناشو گرفت ما اومدیم جمع کنیم که باز همون مرتیکه ی......عصبانیگفت نوناتونو گرفتید دیگه رارو نبندید اصلا نوبتشم نبودا...فوضولباشیعصبانی...منم عصبانی شدم گفتم این خانوم باید گلایه کنن که نمیکنن نمیدونم چرا شما اقایون تو همه چی دخالت میکنید....مردم لال شد میخواستم بگم فوضول اویزون به تو چه؟هان ؟به تو چه؟

بعد ۲ قدم بیشتر جلوتر نرفته بودیم گفتم:مرتیکه ی عوضی...به تو چه اصن؟میزدم دندوناشو خورد میکردم !(مطمئنا شنید)

نگین گفت :این دتدونش کجا بود؟قبل از یکی دیگه وا۳ این دهنشو بیجا باز کرده خورد کرده..تو زحمت نکش

دوتایی باهم زدیم زیر خنده خیلی دلم میخواست قیافه ی مردرو در حال ضایگیه به اون شدت میدیدمتا باشه با ۲خمل جماعت درنیفته!

پ.ن:به به من چه ۲خمله خوبیم...منو این همه خوبی(صبح زود بیدارشدن٬نون گرفتن و ...)محاله محاله....

پ.ن:خوش به حاله مامان و بابام

پ.ن: نگین جون دوست دارم....

راستی شما اگه جای من بودید چیکارش میکردید؟شیطان:دی

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه سیزدهم مهر 1387ÓÇÚÊ 10:6 ÊæÓØ |
سیلام بر بروبچز عزیز و گرامی

خوفید؟

من که بد نیستم....یعنی خنثام !!!

با یه اپ خفن در مورد افطاری اومدم که کمکتون میکنه یه افطاریه کم خرج وخفن داشته باشید

۱-قبل از اذان پارچ اب یخو بدید دست به دست بگردونن (کوفت...بقیشو گوش کن)بعد همه هول میشن لیواناشونو تا خرخره پر میکنن ..اون وقته که یه ته فلاکس چای میارید میمونه وا۳ خودتون

۲-بلافاصله شکر و پنیر بیارید ولی قاشق و نون حالا باشه بعدا..Night

۳-هم زمان با اینکه نون میارید شامتونم بیارید...اونطوری پنیر و شکر و غیره دست نخوره باقی میمونه(بابا شیطونم با اون شیطونیس نمیتونه افطاری بده شام نده-البته میتونید چیزهای بسیار چندش اور سر سفره تعریف کنید تا اشتهای همه کور شه....ولی این نامردیه)

۴-اگه شامتون کبابه حدلامکان تیکه هاشو ریز کنید و بین برنجا مدفون کنید(اینجوری یه پرسشو میتونید بین ۳ نفر تقسیم کنید)

۵-جای کره پوست کره بذازید تو بشقاب...کی میفهمه؟همه فک میکنن اب شده

۶-نوشابه های رنگارنگ شیشه ای به مردم تعارف کنید ... ولی درش دیگه به خودشون مربوطه

 

پ.ن(۱):این شرح کامل افطاریه مدرسمون بود(به جز مورد ۶)البته کامله کامل که خرحمالی ها و حاج اقاشو سانسور کردم..چون ربطی نداشت...

پ.ن(۲): مامانم گفت اسم مدرستو ننویس...اخه بیچاره ها کلی زحمت کشدین.....اخــــــــــــــــی...بیچــــــــــــآرهـــــــا

پ.ن(۳):همین افطاریم که به ما دادن دو ساله به دوم سوما ندادن

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه چهارم مهر 1387ÓÇÚÊ 16:10 ÊæÓØ |

ÞÇáÈ æÈáǐ

free Template Blog

ÞÇáÈ æÈáǐ ÑÇíÇä

ÞÇáÈ ÈáǐÝÇ